فکر مي کنيد اولين کسي که سنت نبوي را رد کرد، که بود ؟ مشخص است، ما بوديم که اجازه داديم پيامبر موقع وفاتشان درخواست قلم و دوات کند تا بعد از خود جانشينش را انتخاب کند ، بخاطر همين به ما شيعيان مي گويند رافضي ، مجوس ، پستر از يهود .
اصحاب و مصيبت روز پنج شنبه
اصحاب در منزل رسول خدا 3 روز قبل از وفات آن حضرت، جمع شده بودند . پيامبر دستور داد برايش کاغذ و دواتي بياورند تابراي آنها چيز بنويسد که از گمراهي نجاتشان دهد. ولي اصحاب سرپيچي و تمرّد کردند و او را متهم به هذيان گوئي نمودند. پس پيامبر خشمگين شد و آنها را از خانه اش بيرون کرد بدون اينکه چيزي بنويسد. و اينک داستان را با کمي تفضيل و تحليل بشنويد :
ابن عباس گفت: روز پنجشنبه، چه روز پنجشنبه اي بود ! درد بر پيامبر شديد شده بود. فرمود:"بياييد کتابي برايتان بنويسم که هرگز پس از آن گمراه نشويد." عمر گفت: درد بر پيامبر غلبه کرده است و شما قرآن داريد و ما را قرآن بس است. اهل خانه اختلاف کرده و با هم به نزاع نمودند، برخي مي گفتند: نزديک شويد و بگذاريد پيامبر کتابي بنويسد که پس از آن گمراه نشويد و برخي گفته عمر را تکرار مي کردند . حضرت پيامبر به آنان فرمود: بلند شويد و از نزد من بيرون رويد و بدينسان ابن عباس همواره مي گفت: "بالاترين مصيبت ، مصيبتي بود که نگذاشتند رسول خدا آن کتاب را برايشان بنويسد و به جاي اطاعت پيامبر، اختلاف کردند و هياهو نمودند ".
اين حادثه بدون شک صحيح است زيرا هم علماي شيعه و محدثينشان آن را در کتابهايشان نقل کرده اند و هم علماي اهل سنت و حديث گويان و تاريخ نويسانشان نقل کرده اند.
در اينجا با کمي تأمل به موضع گيري عمر نسبت به دستور پيامبر در مي يابيم که واقعاً اين چه دستوري بود؟ دستور نگهداري امت از گمراهي ؟! و اگر واقعاً اين طور باشد اهل سنت اين حرکت عمر را چگونه توجيح خواهند کرد .
حرکتي که پيامبر را آنقدر به خشم آورد تا آن جا که از خان? خود طردشان کرد و ابن عباس وادار شود که بر اين حادثه آنقدر گريه کند که اشکهايش ، سنگ ها را خيس کند و آن را بزرگترين مصيبت بداند؟
اهل سنت مي گويند: عمر چون شدت بيماري پيامبر را درک کرده بود، لذا دلسوزي کرد و نگذاشت اينکار بشود تا پيامبر خسته نگردد و آسوده باشد ! اين تحليل را ساده انديشان نيز قبول نمي کنند چه برسد به محققان و دانشمندان .
و اگر واقعاً عمر از روي ساده دلي و به خاطر بيماري پيامبر مي خواست که پيامبر اذيت نشود . وقتي نظرش را گفت و ديد که پيامبر از گفته شان ناراحت شدند نبايد آن را ديگر تکرار مي کردند و به عبارتي حرصشان مي دادند تا آنجا که عمر آن قدر روي گفته خود پا فشاري کرده بودکه پيامبر از روي ناراحتي و عصبانيت آنان را از خانه اش بيرون کرده بودند. پس قطعا اين گفت? اهل سنت براي قابل قبول جلوه دادن اين حرکت عمر رد مي شود .
و همچنين اگر واژه "يهجر" يعني "هذيان مي گويد" را به واژه "درد بر او غلبه کرد" تغيير دهيم باز هم اهل سنت ، هيچ توجيهي براي اين سخن عمربن خطاب نمي يابند که گفت : ما قرآن داريم و قرآن ما را بس است . يا او از پيامبر که قرآن بر آن حضرت نازل شده بود ، بيشتر درباره قرآن مي دانست ؟ يا اين که رسول خدا نمي فهميد چه مي گويد ، يا اينکه با اين کارش مي خواست ، تفرقه و پراکندگي را در ميان آنها ، ايجاد کند .
و اگر اين توجيه اهل سنت صحيح باشد ، پس قطعا پيامبر از اين حسن نيت عمر با خبر بود و بجاي اينکه بر او خشم کند و آنان را از خانه اش بيرون کند ، قطعا از او تشکر مي کرد و او را به خود نزديک مي ساخت .
و همچنين اگر واقعاً بر اين معتقد بودند که پيامبر هذيان مي گويد پس چرا اين حرف پيامبر را که فرمود : از اينجا بيرون برويد و آنها را از اطاق بيرون کرد، اطاعت کردند و نگفتند که حضرت هذيان مي گويد ؟ آيا نه براي اين بود که نقشه شان در منع پيامبر از نوشتن موثر واقع شده بود و ديگر انگيزه اي براي ماندن نداشتند.
و همچنين در محضر پيامبر سر اين موضوع بسيار هياهو و سروصدا راه انداختند ، به طوري که به دو گروه کاملا مجزا و در مقابل هم قرار گرفتند . که برخي مي گفتند : بگذاريد پيامبر کتابي برايتان بنويسد و برخي سخن عمر را تکرار مي کردند ، از اين بر مي آيد که قضيه ساده اي نبوده است که اهل سنت سعي بر توجيح کار عمر مي کنند و تلاش مي کنند تا کارش را معقول جلوه دهند و ثانيا اين امر تنها مختص عمر نبوده يعني فقط عمر نظرش اين نبوده. و گرنه حتماً پيامبر او را قانع مي کرد به اين که هرگز از هواي نفس سخن نمي گويد و ممکن نيست در امر هدايت مردم و منع از گمراهيشان ، درد بر او غلبه کند. ولي مطلب، پس از قول عمر بگونه اي ديگر درآمد و خريداران بسياري پيدا کرد که گوياقبلاً با هم، اتفاق کرده بودند. وگرنه همان طور که گفته بوديم پيامبر حتما از پس عمر بر مي آمد . و همانطور که از متن روايت پيداست ( آنجايي که همه را طرد کرد و ازخانه بيرون کرد ) هنگامي که پيامبر ديد فايده اي برنوشتن کتاب مترتّب نيست. چون فهميد که اينها احترامش نمي گذارند و امر خدا را درباره اش اطاعت نمي کنند، که نهي کرده از بلند سخن گفتن در برابرش " و اينها که در برابر امر الهي ، سر پيچي و نا فرماني مي کنند ، بي گمان امر پيامبرش را اطاعت نمي نمايند. " (حجرات آيه2)
و حکمت و درايت پيامبر اقتضا کرد که کتابي براي آنها ننويسد ، زيرا هنگامي که زنده بود به او اعتنا نکرده و سخنش را به سخره گرفتند و همچنين هنگام مرگش با بي شرمي ، تهمت هذيان گويي را به او زدند . پس بعد از وفاتش چگونه مي خواهند به دستوراتش عمل کنند ؟ و قطعا با حالت طعنه خواهند گفت: چون او هذيان مي گفت ، لذابرخي از احکامي را که حضرت در حال مريضي بيان کرده بود، مورد ترديد است ، چون اعتقادشان به هذيان گويي پيامبر ثابت بود.
و حال اهل سنت چگونه مي توانند خود را قانع کنند و وجدانشان را راضي نگهدارند به اين که عمربن خطاب هيچ قصد و غرضي نداشت در حالي که اصحابش و آنان که در محضرش حاضر شدند ، در اين مصيبت گريه کردند تا آنجا که سنگها را از اشکشان مرطوب ساختند و آن روز را روز مصيبت مسلمين ناميدند.
و حال حتما از خودتان مي پرسيد ، مگر پيامبر چه چيز مهمي مي خواست بنويسد که اين طور با مخالفت شديد عمر و همراهانشان قرار گرفت و حال مگر عمر از قصد پيامبر در نوشته اش با خبر بود که اين طور مخالفت کرد؟ و ما در جواب مي گوييم : نه تنها عمر بلکه بيشترين حاضرين مانند عمر از قصد پيامبر با خبر و مطلب را درک کرده بودند. زيرا قبلاً و بارها و بارها اين سخن را فرموده بود که : " من دو چيز سنگين را در ميان شما مي گذارم ، کتاب خدا و عترتم ، اهل بيتم ، پس اگر به اين دو تمسک بجوئيد هرگز پس از من گمراه نمي شويد." و در بيماريش نيز فرمود:" بيائيد براي شما کتابي بنويسم که هرگز پس از من گمراه نشويد"
حاضرين من جمله عمر ، فهميدند که پيامبر مي خواهد همان مطلب را که در غديرخم فرموده بود، با نوشتنش تاکيد کند و آن تمسک به کتاب خدا و عترش است و سرور عترت همانا علي است. پس حضرت مي خواست بفرمايد: بر شما باد به قرآن و علي. و اين مطلب را در مناسبتهاي ديگر نيز گفته بود ، همانگونه که حديث نويسان ذکر کرده اند .
و همچنين اغلب قريش حضرت علي (عليه السلام) را قبول نداشتند . زيرا کم سن تر و جوانتر از آنها بود و او بود که در جنگهاي مختلف همراه پيامبر غرورشان را خرد کرده و بيني شان را به خاک ماليده و پهلوانهايشان را به قتل رسانده بود. به طوري که وقتي نام علي را مي شنيدند لرزه به اندامشان مي افتاد .
و همچنين اين سخن عمر که " شما قرآن داري و قرآن ما را بس است " درست در مقابل محتواي حديث که آنها را دعوت به تمسک به قرآن و عترت مي کند قرار دارد . شايد منظور عمر اين باشد که : کتاب خدا هست و براي ما کفايت مي کند و ديگر هيچ نيازي به عترت نداريم ! و هيچ تفسير معقولي بر اين سخن عمر نميتوانند بيابند مگر اينکه مقصود، اطاعت خدا به منهاي اطاعت رسول باشد ! که اين خود باطل و غير معقول است و عمر با گفتن اين سخن که " کتاب خدا ما را بس است " اولين کسي که سنت نبوي را رد کرد.